ناپایداری.
گاهی برخی واژهها رو همیشه شنیدیم و چه بسا همیشه استفاده میکنیم اما خیلی کم به مفهومشون توجه میکنیم و خیلی کمتر دنبال مفهومش توی بقیه ابعاد زندگیمون هستیم.
امروز داشتیم به واژه پایدار فکر میکردم. پای + دار. یعنی ثابت میمونیم، پامونو حرکت نمیدیم. همونجایی، همونجوری که هستیم میمونیم.
قبل از تمام جریانات این مدت، مردم دوست داشتن از ایران برن. خب این چیز بدی نیست، چیز خوبی هم شاید نباشه. برای من کلا مهم نیست، هرکسی هرکاری دوست داره میکنه(وارد بحث طولانی این حق انتخابها نمیشم). موضوع اینه که حسی که من ازشون میگرفتم ترجیح آسایش خودشون به حس وطنپرستیشون بود(و البته اینم چیز خوب یا بدی نیست و کلا مهم نیست). اما الان، بعد از تمام این جریانات احساس میکنم همون آدمها آسایش خودشون فدای وطنپرستیشون میکنن. تنها چیزی که به ذهنم اومد این بود که الان مردم احساس میکنن شانس برنده شدن دارن! اما شانس برنده شدن توی چی؟ خب، بهنظر من برای یه آسایش واقعی! آسایشی که شاید قابل لمستره. چقدر حوصله ندارم توضیح بدم که منظورم چیه...
ولی مگه تطبیقپذیری همین نیست؟ ناپایدار بودن! مگه حتی بقا هم همین نیست؟ اگر میخواستیم پایدار باشیم، تا اینجا میرسیدیم؟ اگه میخواستیم پایدار باشیم، میتونستیم تمام این سالها و قرنها و هزارهها رو پشت سر بذاریم؟ پس شاید لازمه! نه، حتما لازمه! ناپایداری یه نیازه!
اما من فکر میکنم باید یه عدهمون میموندیم. باید یه عدهمون هنوز باورمون رو حفظ میکردیم. هنوز معتقد بودیم که باید پایدار(شاید با تزلزل، شاید با لرزش، ولی خب میدونی؟ پایدار) میموندیم. من چیز زیادی از فیزیک و شیمی نمیدونم اما میدونم که اگه تمام مولکولهای آب ناپایدار بشن، همش بخار میشه! غمانگیزتر از چیزیه که بشه نوشت، اما بعضی از ما بخار شدن و رفتن ولی ما سعی میکنیم پایدار بمونیم، سعی میکنیم...