حرامزاده.
واژه لعنتی بدترین ناسزاییه که مادرم توی اوج عصبانیت به شخصی، چیزی، اتفاقی روانه میکنه. وقتی به کسی میگه لعنتی، میفهمم که دیگه انتهای خط واژههاش هست و اون خشم توامان با ناامیدی که توی چهرهش پدیدار میشه راه رو برای ابراز هر حس دیگهای میبنده.
توی حلقه واژگان من، این جایگاه پست به واژه حرامزاده رسیده.
میدونم! میدونم که لوح وجود کسی از بدو زایش سیاه نیست. میدونم که انسان ذره ذره به بیآبرویی عادت
میکنه!
. میدونم که گل انسان رو از همون ابتدا ناپاک نسرشتند. میدونم و همه اینها رو میدونم.
فیلم ۱۲۷ ساعت دیالوگ ماندگاری داره که خیلی اوقات توی زندگیم، شاید هرروز و شاید حتی هر ساعت، بهش فکر میکنم.
This rock has been waiting for me my entire life. Its entire life. It's been waiting, to come here.
Right here. I've been moving towards it my whole life. The minute I was born.
این سنگ تمام عمرم منتظر من بوده. تمام عمرش. منتظر بوده تا به اینجا بیام. دقیقا همینجا. من تمام عمرم به
سمتش حرکت میکردم. از همان لحظهای که به دنیا آمدم.
یک نفر تمام عمرش درحال حرکت به سمت یک گلوله است! از لحظهای که برای اولین بار با چشمان بسته گریه میکند. از همان لحظهای که برای اولین بار میخندد. از همان لحظهای که اولین بار روی پاهای خودش میایستد؛ روی پاهایش میایستد و ذوق میکند، همه ذوق میکنند. روی پاهایش میایستد، راه رفتن را یاد میگیرد تا به سمت آن گلوله حرکت کند. آن گلوله همیشه در آنجا منتظرش بوده است. آن گلوله همیشه در مسیرش بوده است. آن گلوله از ابتدای زمان، از اولین ثانیهها درحال ساخته شدن بوده است که به او برخورد کند. چقدر ذوق داشته است! چقدر مشتاق ادامه مسیرش بوده است؛ مشتاق ادامه مسیری که به آن گلوله ختم میشود.
اما
آن سوی میدان، یک نفر دیگر نیز زاده شده است! یک نفر که ماشه را میچکاند! از همان ابتدا که با دستان کوچکش انگشت پدرش را در دست گرفت داشت ماشه را میچکاند. از همان ابتدا داشت یاد میگرفت که کجا را نگاه کند. از همان ابتدا خط مسیر گلوله را با چشمانش دنبال کرد؛ از همان ابتدا که برای اولین بار صورت خندان مادرش را دید. تمام عمرش داشت مسیر گلوله را دنبال میکرد. آن گل سرشته شده بود تا ماشه را بچکاند، تا عاشق و معشوقی را از هم جدا کند. تا یک زندگی را سهم مرگ کند! آن گِل، حرام زاده شده بود. آن قاتل، حرامزاده بود!
شهید
این واژهی سنگین که هر زبان بیاعتبار و بیآبرو و پستی با تاب بیانش میکنه و در اندیشه گرفتن مالکیتش هست! قطعا شهدا دیگه نمیتونن چیزی برای خودشون بخوان. حتی نمیخوان که به یاد آورده بشن! میدونی؟ اونا مردن، نمیتونن چیزی بخوان!
توی کتاب سقوط کامو جلمهی جالبی هست:
وقتی بمیرید فرصت را غنیمت میشمرند تا برای عمل شما انگیزههای احمقانه یا عامیانهای بیابند. دوست عزیز، شهدا باید که میان فراموش شدن و یا مورد تمسخر یا بهرهبرداری قرار گرفتن یکی را انتخاب کنند. اما اینکه کسی اندیشه حقیقی آنها را درک کند، هرگز.
حجم افکارم جان اندیشیدن رو ازم گرفته.
قبل از این اگر انگیزهای برای زندگی کردن نداشتم، دلیلی هم برای مردن نداشتم و این پوچی مسیری بود که میتونستم طی کنم. چند روزی هست که دلیلی برای مردن ندارم، اما زنده بودن برام سختتر شده! مدام با خودم فکر میکنم که به سمت کدوم گلوله حرکت نکردم؟ دارم به سمت کدوم گلوله حرکت میکنم؟ رقیب من آنسوی میدان کیه؟ کدوم چشمی داره خط مسیر گلوله مرگم رو دنبال میکنه؟