کامو
من هیچوقت به اون معنا آدم کتابخونی نبودم. البته که کتابهایی خوندم ولی خودم رو کتابخون ندونستم. با دیدی که الان راجب خودم دارم، دلیل این موضوع این بوده که با ورود هر اندیشه ارزنده جدیدی به زندگیم(خواه از طریق کتاب، خواه از طریق یک مکالمه و خواه از طریق یک مشاهده) مدت قابل توجهی رو به فکر کردن و بررسی و گاها بسط دادن اون اندیشه اختصاص دادم.
از بین تمام کتابهایی که خوندم و از بین تمام اندیشههایی که دیدم، طرز فکر، قلم و شخصیت کامو به معنایی منو مسحور خودش کرده! این مردی که همزمانی که با سبک خاص ادبیش میتونه انتهای بیرحمی و سرد بودن رو به مغز استخون خواننده فرو کنه، طلوع خورشید و تابش پرتوهاش به روی پوست بدن رو جوری توصیف میکنه که انگار چیزی جز روشنایی در امتداد افقش نبوده!
همیشه بهش غبطه خوردم و از نگاه ساختارشکن و بیرحمش تا جایی که برام میسر بوده یاد گرفتم. کسی که دنبال معنایی برای پوچی نبوده و کسی که به نگاه من نه رنج رو لعن و نفرین کرده و نه در آغوشش کشیده، بلکه یقه پالتوش رو بالا داده و از کنارش گذشته.
کامو چیزهای زیادی به من یاد داده و من چیزهای زیادی ازش یاد گرفتم. صحبتهایی از کامو که برام جالب هست رو با درکی که ازش دارم مینویسم(بهمرور، ولی مینویسم).