یک قوری چای.


تصور کن یک قوری چای داری که نمیدانی چقدر چای در آن است. ممکن است به‌اندازه یک استکان چای داشته باشد و یا ممکن است هزاران استکان! و یا حتی ممکن است اگر قوری را کج کنی ببینی خالی‌ست!

قوری در دستان تو بی‌وزن است و تو تعریفی از باقیمانده آن نداری.

چند استکان در مقابلت هستند و توی قصد کرده‌ای که چای بریزی. وقتی چای را در استکان ریختی دیگر نمی‌توانی در استکان دیگری خالی‌اش کنی؛ هر استکان سهم چای خودش را دارد.

در هر استکان چقدر چای میریزی؟

میبینی؟ زندگی همین شکلی است! هر عزمی که برای کاری می‌کنیم، نمی‌دانیم که آیا چای به اندازه استکان بعدی هم داریم یا ممکن است همین استکان هم نصفه بماند! ممکن است هزار استکان دیگر هم داشته باشیم، ممکن هم هست که همین لحظه که قوری را کج کردیم ببینیم که ای دل غافل! تمام شد!

چایی‌ات را بخور، سرد می‌شود!